
نمیدونم از کجا باید شروع کنم ، امکانش هست که وقتی بعد از چند سال برگردم و این نوشته هایم را ببینم دیگه دوست نداشته باشم و پاک کنم ، ولی خوب الان لحظه ای هست که باید تخلیه بشم ، بنویسم .
از زمانی که دنیای اطرافم را شناختم ، به گونه ای نبود که از آن لذت ببرم . برای هر کاری اجازه لازم بود چه در مدرسه چه در جاهای دیگر ... تا چشمانم را باز کردم بوی روپوش مدرسه به یادم می آید ، بوی نیمکت های چوبی که جامیزی آن همیشه شکسته بود و سه تا سه تا به داخل آن میرفتیم تا در موقع دیکته به زمین سرد زانو بزنیم تا دیگری از ما تقلب نکند ، تا چشمانم را به اطراف باز کردم صبح های زودی به خاطرم می آید که سر صف باید می ایستادم تا به شعار هفته ، کسی که صوت خوبی داشت گوش بدهم ، البته در سرما با دست یخ زده در جیب .
نمازخانه های اجباری ، که باید بوی بد آنجا را تحمل میکردم تا وقت بگذرد . خط کش های معلم ریاضی یا دفتر های دویست برگ ، نصف چکنویس ، نصف پاکنویس.
مگر من چه چیز بزرگی میخواستم ؟!!؟ که این حق از من گرفته شده بود . تنها دل خوشی من زنگ های هنر یا نقاشی بود که آن هم بجایش ، تقویتی ریاضی میگذاشتند که مبادا عقب نیوفتیم یا در هنگام تعطیلات صفحه ای را خدایی نکرده جا ننداخته باشیم ، مگر من چه چیز بزرگی می خواستم ؟؟!!؟
تفریح من زمانی بود ، که با بچه های دیگر به درست کردن "روز نامه دیواری" برای بیست و دوم بهمن ماه کار میکردیم . دور هم جمع میشدیم تا باهم به تکمیل آن کمک کنیم . یکی مطلب جمع میکرد ، دیگری رنگ میزد ، من هم نقاشی میکردم ....گاه کپی ، گاه از خودم ابتکاری!!!؟ جدا از اینکه بدانم برای چی و برای کی این کار را انجام میدهم ، هدف از این کار چی هست . چقدر زمان به بطالت سپری شد . چه کار هایی که در موقع میتوانستم انجام بدهم اما نشد یا شرایط نبود .
چقدر زمان به بطالت ، و چقدر زود گذشت